|
تاریخچه شهرستان گلپایگان
|
||
|
این وبلاگ سعی دارد به تاریخچه شهر گلپایگان ‘ بخصوص معرفی اماکن باستانی آن بپردازد |
دوستان و همراهان عزيز
متاسفانه مشكل بزرگي برايم پيش آمده كه از همه شما عزيزان التماس دعا دارم.
ممكن است نتوانم تا مدتها در خدمت شما باشم.
كتيبه اسرار آميز
در ساختگي بودن اين قصه و داستانهاي مشابه هيچ شك و شبه اي نيست اما اينكه چرا اين منطقه تا اين حد اسرار آميز بوده و
مايه داستانها و افسانه هاي مختلف گشته است.......
ردپاي شيرهاي سنگي گلپايگان در تاريخ
حافظه تاريخي در قالب دو بيتي هاي محلي
عجب شير نري بيدي کريمخان
دل يک لشکري بيدي کريمخان
براي مادر و فرزند و ايلت
دل يک لشکري بيدي کريمخان
شايد خيلي از شما خوانندگان محترم اين نوشته هم ، مانند من اشعار و دوبيتي هاي ساده و عاميانه اي را از زبان مادر بزرگها و پدر بزرگها شنيده باشيد. هر کدام از اين اشعار و دوبيتي هاي محلي همانگونه که در بردارنده مضامين عاشقانه و مبين روحيه ساده و با لطافت سرايندگان و زمزمه کنندگان آنهاست ، نماينده انديشه ها ، تخيلات ، آرزوها و تاريخ مردمان بي پيرايه و يکرنگي است که در دوراني از صلح و صفا و يا آشوب و نيرنگ و خونريزي و ناامني مي زيسته اند. به عبارت ديگر مي توان گفت که قسمتي از تاريخ سرزمين ما و مردمان آن ، بوسيله اين دو بيتي ها ثبت و ظبط گشته و سينه به سينه توسط راويان به نسل هاي آينده منتقل شده است. به عنوان مثال به اين دوبيتي توجه فرمايد:
شنيدستم که دشتستون بهاره زمين از خون احمد لاله زاره
خبر ور مادر پيرش رسانيد که احمد يکتن و دشمن هزاره
اين دو بيتي که امروزه در مجموعه اشعار منسوب به فائز دشتستاني به چاپ رسيده است ، به نوعي بيانگر روحيه سلحشوري و حماسي مردمان خطه جنوب و ياد آور مبارزه بياد ماندني احمد خان دشتستاني در برابر تجاوز نيروهاي انگليسي به بنادر جنوب است.
اما...
در سال 1313 شمسي ، مرحوم حسين کوهي کرماني ، از طرف وزارت فرهنگ آنزمان مامور شد تا به اطراف کشور سرکشي کرده و مجموعهاي از دوبيتي هاي محلي فراهم آورد. سفر اول او به منطقه گلپايگان بود. او طي اين سفر.....
به مناسبت یکصدمین سالگرد پیروزی انقلاب مشروطیت
چكيده
در اين نوشتار كه به بحث پيرامون وقايع دوران مشروطه در شهر گلپايگان مي پردازد پس از مقدمه اي كوتاه ، ابتدا سعي نموده ام به ايجاز تاريخ گلپايگان را از ابتدا تا دوره مشروطيت بيان نمايم. پس از آن مبحثي گشوده ام كه طي آن نقش شهرهاي كوچك را در تحولات مشروطه بررسي نموده و ميزان اثر گذاري وتاثير پذيري آنها را از وقايع مركز نشان دهم.
پس از آن وارد بحث اصلي شده و در قسمت نخست وضعيت اجتماعي ، سياسي ، فرهنگي و اقتصادي شهر گلپايگان و مردم آن را در آستانه تحولات انقلاب مشروطيت بيان نموده و به نقش گروههاي ذي نفوذ در بين مردم اشاره نموده ام . آنگاه از خلال اسناد و منابع موجود ، رويداد مشروطيت و نحوه برگزاري اولين انتخابات و ورود اولين نماينده گلپايگان به مجلس شوراي ملي را در شهر بررسي نموده و پس از آن طي مبحث ديگري به بررسي نقش علماي گلپايگان در رويداد مشروطه و نحوه تفكرات و دسته بندي هاي آنهادر بين صفوف مشروطه و يا مشروعه خواهان پرداخته ام.
در مبحث آخر سعي نموده ام به آثار و تبعات مشروطه در شهر گلپايگان پرداخته و تبعات هرج و مرج بوجود آمده در طي اين سالها و دليل بروز نا امني ها و بروز دسته هاي راهزن و دزد و نهايتا سرخوردگي مردم از وضع پيش آمده را توضيح دهم.
ديوار بارو
به بلندی همت پدرا نمان

اگر مشغله فكري دنياي امروز مجال دهد، هنگاميكه با سرعت زياد از جاده كمربندي به سوي پل جديد رودخانه ميرويد، نزديك پل و در سمت راست جاده در فاصله نه چندان دور ديوارهاي مرتفعي را مي بينيد كه كه هر كدام از شكافهاي بالاي آن ، مانند دهاني باز شده شما را به سوي خود فرا مي خواند تا رازهاي چند هزار ساله اش را كه در دل نهفته است با شما در ميان بگذارد.خاطرات تلخ شيرين پدرانمان ، كاميابي و ناكاميهاي اجدادمان، مصيبتها و درد و رنجهاي فراواني كه طي هزاران سال بر اين سرزمين وارد شده است . اين ديوارهاي استوار و بلند و صبور كه قامتي به بلندي همت پدرانمان دارند ، شاهد حوادث زيادي بوده اند. چه قهرماناني كه براي صيانت از مام وطن در پاي اين ديوارها جانفشاني كردند و چه دشمنان سنگدل و راهزنان هرزه اي كه جان خود را در پاي قامت رفيع اين محافظان هميشه بيدار و رشيد شهر از دست دادند. چه بسيار نگاههاي معصومانه و ملتمسانه كودكان،زنان و مرداني كه حضور متجاوز و غارتگر را در اطراف خود احساس مي كردند ، به اين ديوار دوخته شده است و چه بسيار زخمهاي عميقي كه كلنگ جاه طلبي و جهالت و خونخواري زياده طلبان بر چهره اين محافظ بلند قامت زده است.
آري ديوار بارو را مي گويم ، همان كه نشان از هويت چند هزار ساله ماست و متاسفانه امروز مابقي آن نيزمورد هجوم كلنگها و بولدزرهاي نامهربان زياده خواهان قرار گرفته است و تنها قسمتهاي اندكي از آن در گوشه و كنار شهر باقيست.
تا چند سال قبل قسمتي از اين ديوار عظيم هنوز در كوچه مابين خيابان مركز بهداشت و فرمانداري در كوچه معروف به بارو وجود داشت كه نگاه به آن يادآور عظمت گذشته اين شهر بود و متاسفانه آنرا هم خراب كردند تا بر پايه هاي آن بناهاي ناهمگون امروزي را بنا كنند.
آنچه كه امروز از ديوار بارو باقيست شامل سه قسمت مي باشد:
1ـ قسمتي از ديوار و يك برج مخروبه واقع در صحراي عرب ،در كنار پل جديد رودخانه
2ـ قسمتي كوتاه كه ارتفاع آنرا براي همگوني با ديوار ساختمانهاي مجاور كم كرده اند،واقع در پشت مسجد عمو كرم
3ـ قسمت از ديوار و دو برج واقع در صحراي پشته در خيابان شهيد قرني كه يكي از برجهاي آن به عنوان ديوار منزل مورد استفاده قرار گرفته و تا حد ممكن كوتاه شده است.
مشخصات و محدوده ديوار
بر اساس شواهد ارتفاع ديوار بارو گرچه در همه جا يكسان نيست،ولي در اكثر نقاط كمتر از 7 متر نبوده و به دليل اينكه مصالح ساخت آن از قسمت بيروني ديوار تامين شده در پاي آن خندقي ايجاد شده كه هم ارتفاع ديوار را بيشتر مي كرده و هم جنبه ايجاد مانع در برابر هجوم دشمن را داشته است.
قطر ديوار در قسمت پايه ها حدود 2 متر است كه در بالا كمتر شده و به نظر نمي رسد كه در بالاي آن محلي براي تردد سربازان وجود داشته است. به منظور حفاظت از آن در فواصل معين (كه اين فاصله در صحراي پشته كمتر از پانصد متر است) و همچنين در محل انحناي ديوار برجهايي احداث شده كه از فراز آنها سربازان قادر به ديده باني و دفاع از آن بوده اند. اين برجها اغلب از خود ديوار بلند تر و كمي به سمت خارج آن و به صورت مدور و مسقف بوده اند.
مصالح ديوار در همه جا يكسان نيست. در برخي نقاط مانند صحراي پشته و كوچه پشت مسجد عموكرم از گل رس (چينه) و در صحراي عرب از خشت خام و چينه استفاده شده است به اين مفهوم كه پس از هر يك متر چينه چند رديف خشت به كار رفته است و به نظر مي رسد كه اين قسمتها كه زمينهاي كشاورزي را در بر مي گيرد جديد تر بوده و بعدها به ديوار اصلي افزوده شده تا در مواقع محاصره شهر با كمبود مواد غذايي مواجه نشود. محدوده ديوار بر اساس قسمتهاي باقيمانده و انحناهاي موجود ، به نظر مي رسد كه محله بابا عبدالله را از ابتداي خيابان شهيد قرني تا نزديك قلعه گبري و قسمتي از صحراي عرب را در بر مي گرفته است. و از اين لحاظ مي توان گفت كه محله بابا عبدالله قديمي ترين قسمت شهر است كه بناي آن به دوران قبل از اسلام مي رسد.
قدمت ديوار
به نظر مي رسد كه قدمت ديوار برابر با قدمت بناي شهر است.گر چه در طول تاريخ با هر هجومي قسمتي از آن تخريب مي گشته و دوباره در دوره آرامش تعمير مي گشته است ولي محدوده آن در طول زمان تغيير چنداني نكرده و اگر پس از بناي اوليه ، شهر گسترش يافته است ، محدوده ديوار تغييري نكرده و هنگام بروز فتنه همه مردم در همين قسمت قديمي شهر تجمع مي كردند. دليل اين مدعا بناهاي دوران سلجوقي ماند منار ، بازار و مسجد جامع است كه در فاصله كمتر از يك كيلومتري بارو ساخته شده و در واقع قسمت جديد شهر بوده ولي اثري از ديوار بارو در اطراف آنها نيست.(مشابه اين كار را بعدها شاه عباس كبير در اصفهان انجام داد و ميدان نقش جهان و چهارباغ را خارج از شهر بنا كرده و آنها را بوسيله بازار به قسمت قديمي شهر وصل نمود.)
قدمت شهر بر اساس منابع احتمالا به حدود 2500 سال پيش يعني به دوران هخامنشي بر مي گردد و از آنجا كه شهر بر اساس نيازهاي نظامي ساخته شده لذا ديوار بارو احتمالا همزمان با تاسيس شهر ساخته شده است.محمد تقي خان حكيم در كتاب جغرافياي تاريخي شهرهاي ايران در مورد گلپايگان چنين مي گويد:
« گلپايگان نام شهريست از شهرهاي عراق،نزديك اصفهان و باني آن هماي چهرآزاد بنت بهمن دراز دست پور اسفنديار رويين تن بود كه شرح اين اشخاص را مكرر مرقوم داشته ايم و اول آنجا را به مناسبت بنا كرد چهرآزاد چهرآزادگان ناميدند....باري گلپايگان شهريست بسيار خوش آب و هوا زمينش صاف و هموار و آبش از قنوات و رودخانه است .....باروي كهنه از قديم داشته و در فتنه و انقلاب افغان كه خرابي ايران بود.....خراب گرديد»
آخرين باري كه اين شهر مورد هجوم واقع گشت و پس از آن ديگر اين ديوار چند هزار ساله تعمير نشد، فتنه افغان در اواخر دوره صفويه بود كه به ويراني شهر و كشته شدن اكثر اهالي و خرابي تاسيسات و قناتهاي آن انجاميد.
هنگاميكه افاغنه غلجايي اصفهان را محاصره كردند ، شاه سلطان حسين نااميدانه از همه امراي محلي براي كمك به اصفهان استمداد نمود و تنها شهري كه به اين ندا پاسخ داد گلپايگان بود. گلپايگان به مدد برج و باروي مستحكمش محل مناسبي براي تجمع نيروهاي كمكي بود حاكم اين منطقه كه در آن زمان عليمردان خان بختياري بود ، شروع به تجهيز نيرو براي اعزام به اصفهان نمود ولي براي كمك شروطي را در مقابل شاه سلطان حسين قرار داد. لاكهارت در اين باره مي گويد:
«در آغاز ماه مه خبر رسيد كه عليمردان خان والي لرستان با عده ديگر به گلپايگان رسيده است و ايراني ها و مردم اصفهان از اين خبر خشنود شدند. عليمردان خان طي نامه اي از شاه خواست كه به نفع برادرش از سلطنت كناره گيري كند و نوشته بود در اين وقت كه كشور گرفتار دشواريها و مخاطرات بسيار است صلاح در آن است كه وي بر تخت بنشيند سپس عليمردان خان تقاضا كرده بود كه شاه يكي از فرزندان خود را به عنوان فرمانده قواي امدادي تعيين كند»
ظاهرا پس از اينكه عليمردان خان از قبولي شرايطش و كمك شاه و پسرش طهماسب نا اميد شد از گلپايگان به طرف جنوب رفت تا شايد در آنجا بتواند لرها را عليه افاغنه رهبري نمايد.
در همين زمان اصفهان فتح شد و محمود كه به عنوان پادشاه ايران تاجگذاري كرده بود براي انتقام با لشكري جرار عازم گلپايگان شده و از طريق دهق و علويجه خودش را به شهر رسانيد و آنرا محاصره نمود. افغانها براي اينكه هم مقاومت شهر را درهم شكسته و هم منطقه را به كلي ويران نمايند تا از اين پس نتواند به عنوان كانون خطرناكي براي آنها تبديل شود ، شروع به تخريب امكانات شهر و قلعه هاي آن كردند. از جمله كارهاي آنان تخريب قسمت اعظم قناتهاي شهر بود كه ضربه اي اساسي به كشاورزي شهر وارد نمود و پس از آن شهر حتي قادر به تامين مايحتاج خود هم نبود و هرچندسال يكبار به دليل كم آبي و به تبع آن قحطي و بيماري تعداد زيادي از سكنه شهر به كام هلاكت مي افتادند.
در همين هنگام شاه طهماسب ، پسر شاه سلطان حسين كه از محاصره گلپايگان اطلاع يافته بود شخصي به نام فريدون خان را براي كمك به اين سوي روانه كرد. لاكهارت در اين مورد مي گويد:
« محمود پس از فتح اصفهان شهر گلپايگان را محاصره كرد و چون طهماسب از اين واقعه آگاهي يافت از خواب غفلت بيدار شد و قوايي به فرماندهي فريدون خان براي نجات آن شهر فرستاد . ولي محمود آنرا به آساني شكست داد. فريدون خان كه از ملامت بي علت طهماسب خشمگين شده بود با بقيه قواي خود به تركها پيوست. گلپايگان بعد از شكست فريدون خان مدت زيادي مقاومت نكرد و محمود همچنين شهر خوانسار را به تصرف درآورد.»
پس از اين شكست بود كه افاغنه بر شهر مستولي شده و قسمت اعظم باروي شهر را تخريب نموده و اكثر اهالي را از دم تيغ شقاوت خود گذرانيدند. در اين وقايع چند سال قساوت و شقاوت آنان به حدي بود كه گروهي از علماي شيعه از جمله آخوند ملامحمد حسين و پدرش ملامحمد زمان (جد بزرگ خاندان نخعي) هم كشته شده و خاطره اين وقايع پس از چند قرن همچنين در افواه مردم با عنوان «فتنه اوغون و ازبك» باقي ماند. قبر اين مجتهد شهيد هم اكنون در ابتداي جاده حسن حافظ باقي مي باشد.
ظاهرا پس از اين جنايات محمود به دليل بروز مشكلاتي در شرق كشور مجبور به ترك اينجا شد و اگر مدت ديگري باقي مانده بود شايد امروزه از شهرگلپايگان جز يادي و خاطره اي باقي نبود.
سخن آخر با مسئولين محترم ميراث فرهنگي اصفهان
آنروزي كه مردم اصفهان در محاصره بوده و از شدت قحطي و استيصال ، بنا به روايت كروسينسكي، مجبور به خوردن گوشت مردگان خود بودند و اميدشان از همه جا قطع گشته بود ، تنها گلپايگان بود كه به نداي كمك خواهي آنان پاسخ داده و مردانه براي نجات آنها اقدام كرد و به دليل همين مردانگي مورد خشم و غضب محمود ديوانه قرار گرفته و تاوان وحشتناكي پرداخت. اكنون پس از گذشت چند صد سال از آن واقعه هولناك اين مردم از شما مي خواهند كه به آثار فرهنگي اين شهر توجه بيشتري نموده و از تخريب و نابودي آنها جلوگيري نماييد. ديوار بارو نشانه عظمت چند هزارساله ما و سند افتخارات مردم اين شهر است. در طول بيست سال گذشته اكثر بقاياي اين اثر ارزشمند طعمه زمين خواران و بي توجهان به ميراث فرهنگي گشته است . اگر حفظ همه بقاياي آن ممكن نيست لااقل مانند كاري كه كرمانيها براي حفظ باروي قديمي شهر خود كرده اند، با حفظ قسمت كوچكي از آن دين خودتان را به تاريخ و فرهنگ اين شهر كهن اداء كنيد.
قلعه حاج ميرزا آقاسي
نمادي از بلاهت
بر سر راه كوچري هنگامي كه در دامنه كوه الوند از جلوي شهرك جديد الاحداث الوند مي گذريم،در سمت چپ كنار رودخانه دشت همواري وجود دارد كه معروف به همواري حاج ميرزا آقاسي مي باشد. اين بيابان هموار كه امروزه به مدد كانالهاي آب متعدد به دشت سبز و پر درختي تبديل شده است ، داراي گذشته جالب و خواندني مي باشد.
نزديك محل تقسيم آب (تقريبا روبروي ركابدار)در ميان سبزه ها و درختان اگر دقيق شويم آثاري از يك قلعه قديمي همراه با برج و باروي آن مشاهده مي شود. اين قلعه تاريخي كه در مساحتي حدود ده هزار متر بنا شده است،داراي ديوارهاي بلند و برج و باروي محكم بوده است.
از بناي قلعه آنچه كه امروزه برجاي مانده و آنهم به سرعت رو به ويراني است،بقايايي از ديوارهاي آن و چهار برج در چهار كنج آن است كه همگي رو به ويراني رفته و امروزه بجز قسمتي از يكي از برجها،بقيه تقريبا خراب شده است.بناي قلعه در قسمت ديوارها ظاهرا از گل رس كه اصطلاحا به آن چينه مي گفته اند، ساخته شده و برجها به صورت مدور و از خشت خام بوده است .سه عدد از برجها فرو ريخته و از ظاهر برج چهارم كه قسمتي از آن باقيست چنين بر مي آيد كه اين برجها دو طبقه بوده و احتمالا هم به منظور سكونت افراد شاغل در قلعه و هم به منظور دفاع در موارد خطر ساخته شده است. در داخل قلعه و يا اطراف آن آثاري از عمارت و ساختمان وجود ندارد و اگر چيزي شبيه آن هم وجود داشته امروزه تسطيح گشته و به منظور كشاورزي مورد استفاده قرار گرفته است.آنچه بر اساس شواهد بر مي آيد اينست كه از قديم تنها داخل قلعه كشاورزي مي شده و بعيد به نظر مي رسد كه آب به حد كافي براي آبياري زمينهاي اطراف هم وجود داشته است و اگر امروزه اطراف آن سرسبز و پر درخت مي باشد از بركت كانالهايي است كه آب سد را به اين دشت هدايت مي نمايد.
تاريخچه قلعه
اين قلعه كه قدمت آن حدود 170 سال مي باشد به فرمان حاج ميرزا آقاسي وزير درويش مسلك محمد شاه قاجار و به منظور كشاورزي در اين منطقه ساخته شده است .
محمد شاه ،پسر عباس ميرزاي وليعهد، سومين پادشاه سلسله قاجار بود كه پس از پدر بزرگش فتحعليشاه، وارث تاج و تخت پادشاهي ايران شد. اين پادشاه ضعيف النفس كه به بيماري نقرس مبتلا بوده و به همين لحاظ تحت نفوذ اطرافيانش بود، در ابتداي كار وزير مقتدر و با اراده خود ميرزا ابوالقاسم قائم مقام را كه يكي از مفاخر فرهنگي زمان خود بود ، كشت و يك نفر درويش صوفي مسلك اهل ايروان را كه خود از مريدانش بود، به جاي او جبه وزارت پوشاند و اين شخص كسي نبود جز حاج ميرزا آقاسي كه در مورد ساده لوحي و كارهاي عجيب و غريب او در كتابهاي تاريخ مسائل زيادي نوشته شده است كه مطالعه آنها خالي از لذت و گاهي تاسف نيست.يكي از عادات عجيب او علاقه زيادي بود كه به حفر قنات و ساختن لوله توپ داشت كه اغلب هم نا موفق بود. عبد الله مستوفي در كتاب شرح زندگاني من مي گويد:
«حاج ميرزا آقاسي بعد از مراجعت محمد شاه از هرات دانست كه دير يا زود دولت ايران بايد بر سر تصرف هرات بجنگد. بايد تا ممكن است اسلحه و مهمات تهيه كند و نان قشون را تامين كند. با اين قصد تا توانست براي دولت ملك خريد و تفنگ و توپ در انبارهاي دولتي ذخيره كرد و باروت و كاغذ تهيه كرد و براي تدارك اين خواربار و مهمات از بذل هيچگونه سعي و جد و جهد كوتاه نيامد. هرجا ملك لم يزرعي پيدا مي كرد مي خريد و قنات آنرا آباد مي كرد و به راه مي انداخت و هرجا آهن و سرب و قلع و روي گير مي آورد جمع مي نمود و از آنها توپ مي ريخت و براي اكثر اين كارها از قوت گاوميش استفاده مي كرد.اين گاو ميشها به قدري نزد او عزيز بوده اند كه اگر بالمثل يكي از آنها به محلي وارد مي شد،كسي جرات جلوگيري نداشت."گاو ميش حاج ميرزا آقاسي " امروز هم براي اشخاص از خود راضي كه بدون ملاحضه به هرجا وارد مي شوند، مثل است.
مي گويند روزي حاجي تنها و بدون كوكبه به سر قناتي كه داده بود بكنند مي رود و از عمله چرخكش مي پرسد"اين قنات به آب رسيده است؟"جواب مي گويد"آب كجا بود!اين حاج ميرزا آقاسي بي خود ما را معطل كرده است ما داريم براي كبوترهاي خدا لانه مي سازيم"حاجي به او گفته است:بنده خدا براي من آب ندارد براي تو كه نان دارد.»
همانگونه كه براي اكثر عادات عجيب حاجي لطايف و ظرايفي گفته اند،يكي از شاعران معاصر او هم در مورد قناتها كه اكثرا به آب نمي رسيد و لوله هاي توپ كه اكثرا به درد جنگ نمي خورد ، اينگونه مي گويد:
نگذاشت براي شاه حاجي درمي شد خرج قنات و توپ هر بيش و كمي
نه دوست را رسد از آن آب نمي نه زهـــره خصم را از آن توپ غمي
«مي گويند روزي حاج ميرزا آقاسي به همراه ميرزا آقاخان نوري در باغ گردش مي كرد و در كارهاي دولتي مشورت مي كردند . در همين حال يكي از الاغهاي نزديك حاجي بر سر دو پا بلند شد تا شاخه يكي از درختان را بخورد . حاجي متوجه شد و با صداي بلند گفت "درررر" با بلند شدن صداي حاجي الاغ از قصد خود منصرف شد. ميرزا آقاخان نتوانست از خنده خودداري كند. حاجي علت خنده را پرسيد ميرزا اقاخان گفت " من ترك خر خيلي شنيده ولي خر ترك هيچ نديده بودم"»
در مقاله مربوط به قلعه گبري چند بار از اصطلاح معبر ارگ نام برده شد كه بي مناسبت نيست چند كلمه اي در خصوص اين معبر كه همان پل قديمي رودخانه مي باشد و در كنار قلعه گبري قراردارد ، بنويسيم
هر چند بناي اوليه اين پل را به دوران قبل از اسلام نسبت مي دهند ولي مطلب زيادي در اين مورد وجود نداشته و هيچگونه سند و مدرك معتبر تاريخي از زمان بناي اوليه اين پل قديمي كه داري سه دهنه بوده و مصالح آن از آجر ، سنگ و ملات ساروج تشكيل شده است ، به دست نيامده است. ولي مي توان حدس زد كه اين بنا مكمل ارگ نظامي بوده و لذا تاريخ بناي آن هم احتمالا همزمان با ديوار بارو و قلعه گبري بوده است .البته چون اين پل هنوز مورد استفاده قرار مي گيرد ، لذا بارها در طول تاريخ تعمير شده كه آخرين آنها بر اساس سنگ نبشته اي كه در قسمت خروجي پل قرار دارد واكثر حروف آن دچار فرسايش شده است، مربوط به دوران ناصرالدين شاه قاجار و توسط مادر او ، مهد عليا بوده است.
مدهوش گلپايگاني كه شاعر زبر دست آنزمان بوده و مهارت زيادي در سرودن ماده تاريخ داشته ، تاريخ بناي مجدد آنرا اينگونه بيان مي كند:
رونق ملك جهان ملك جهان آن كز ازل هست منظور عنايت از جهاندار قديم
مهد عليا بانوي عصمت كه دارد از كرم فخر بر جمع كريمان جز خداوند كريم
آن كه از گلزار شرمش دست در چنبر صبا وآنكه از قرب حريمش پاي در دامن نسيم
خواست تا در حشر آسان از صراط آرد گذر ساخت قصدا في سبيل الله اين جسر عظيم
چون بروج هفت ايوان چار اركانش قوي چون بناي چار اركان هفت بنيادش قويم
از پي تاريخ آن روئين بنا«مدهوش»خواست تا نگارد مصرعي از كلك زر بر لوح سيم
ناگهان از عالم توفيق دادند اين سروش ( قد بدانا هدينا بالصراط المستقيم)
قلعه گبري
دژ پر رمز و راز
- از دور گرد و خاك فراواني به چشم مي خورد به نظر مي رسد كه سپاهي به طرف ما مي آيد. درخشش زره و خود آنها از دور پيداست.
- به كوتوال قلعه خبر دهيد نگهبانان را خبر كنيد!
- به نگهبانان پل خبر دهيد كه تا هويت و مليت آنها مشخص نشده اجازه عبور از روي پل را ندهند
- به نظر تو اينها از كجا مي آيند؟
- شايد سپاهي است كه از جانب سكاها ميآيد. شايد سپاه پارت و قبيله اپارني باشد كه براي پيوستن به سپاه بزرگ پادشاه ميآيد.
- ............
اگر ما هم هزاران سال پيش در محل دژباني قلعه بزرگ گلپايگان ايستاده بوديم ، شايد نظير اين گونه محاورات را مي شنيديم و نگهباناني را مي ديديم كه از قلعه به سمت پل ورودي هجوم مي بردند تا راه ورود آنها را به ارگ بزرگ نظامي سد كنند. و يا شايد فرمانده و كوتوال قلعه را مي ديديم كه به سمت ورودي ارگ در حركت است تا هويت تازه واردان را احراز كرده و علت حضور آنها را جويا شود.
اگر حس كنجكاوي شما خوانندگان عزيزرا به اندازه كافي تحريك كرده باشم و تا كنون حدسهايي در اين مورد زده باشيد ، با يد بگويم كه درست حدس زده ايد ، سخن از قلعه نسبتا بزرگي است كه زماني بر سر راه ورودي گلپايگان قرار داشته و از آن به عنوان دژباني ارگ نظامي استفاده مي شده و اكنون جز تل بزرگي از خاك و چند دهليز زيرزميني، چيزي ازآن باقي نمانده است.
سخن از قلعه گبري است.قلعه بزرگي كه نام آن مبين قدمت فراوانش مي باشد و روزگاري بدون اجازه نگهبانان آن ،عبور از روي پل رودخانه ممكن نبود.
در آينده بيان خواهم كرد كه گلپايگان از زمانهاي دور داراي موقعيت سوق الجيشي بوده و به دليل وجود كوههاي مرتفع در اطراف آن ،دشت نسبتا وسيع ميان كوهها، وجود رودخانه دائمي ، نزديكي به ولايت آباد و پر محصول پرتيكان(فريدن) كه مي توانست نيازهاي غذايي لشكر را تامين كند و موقعيت خاص جغرافيايي(قرار داشتن در مركز ايران)به عنوان اردوگاه و پادگان نظامي مورد استفاده قرار مي گرفته است.
مورخان قديمي بناي گلپايگان را منصوب به دوران هخامنشي و بخصوص اردشير دوم هخامنشي مي دانند(در آينده دلايل چنين ادعايي را بيان خواهم كرد). كساني كه اهل مطالعه تاريخ باشند ، مي دانند كه در زمان هخامنشيان و حتي بعد از آنها هم به جز سپاه جاويدان داريوش بزرگ ، لشكر متمركز و آماده اي وجود نداشت و هرگاه كه پادشاه قصد جنگ داشت و يا كشور از طرف بيگانگان مورد تعرض واقع مي شد، محل امني كه واجد خصوصيات ذكر شده در بالا باشد را به عنوان اردوگاه انتخاب كرده و پادشاه به ولايات تحت امر خود دستور مي داد كه هركدام تعداد معيني سپاهي آماده كرده و به اردوگاه بفرستند تا اين لشكريان كه اغلب از مليتهاي گوناگون تشكيل شده بوده و گاها زبان يكديگر را هم متوجه نمي شدند ، تحت امر فرماندهي واحد، داراي نظم و سياق جنگي شده و پس از آموزش به سرحدات اعزام گردند( هرودوت تعداد اقوام تشكيل دهنده لشكر پادشاه هخامنشي را بيش از سي ملت مي داند).
گلپايگان يكي از همين اردوگاههاي بود كه مورد توجه ويژه قرار داشت. وجود ارگ بزرگ (ديوار بارو) ، قلعه گبري ، تعدد قلعه هاي اطراف شهر كه به منظور نظامي ساخته شده اند و رباطات اطراف شهر كه هركدام پاسگاه نظامي بوده و بعدا تغيير ماهيت داده اند و در آينده به آنها خواهم پرداخت، از جمله دلايل ادعاي اينجانب مي باشند.
هنگام عبور از سمت بيمارستان بطرف شهر ،وقتي از پل قديمي رد مي شويم ،سمت راست جاده تپه خاكي نا منظمي به چشم مي خورد كه نا همگوني آن با زمينهاي اطراف نشان از غير طبيعي بودن آن دارد. اين تپه باستاني بقاياي قلعه مخروبه مورد نظر ماست كه گذشت زمان آنرا به اين شكل درآورده است. از ساختمان قلعه كه در مساحتي نزديك به چهار هزار متر مربع بنا شده است ، امروز به جز قسمتي از يك ديوار مخروبه و چند دهليز زير زمين باقي نمانده و با خاك برداري كه در طول زمان توسط كشاورزان محل انجام شده، قسمت اعظم آن از بين رفته است.
اگر از نزديك به آن دقت كنيم،آثار و بقاياي ديوارها و برجها هنوز مشهود است.بر اساس آنچه كه از ظاهر قلعه بر مي آيد در سمت شمالي ، مشرف به پل رودخانه ، برج اصلي قرار داشته و در چهار گوشه آن برجهاي كوچكي قرار داشته كه همگي تخريب شده اند. در سمت غربي در محلي كه مشرف به رودخانه مي باشد آثاري از چند دهليز و راهروي زير زميني وجود دارد كه به دليل تخريب ديوارها و قسمتي از سقف، ورود به آنها به راحتي امكان پذير نيست و سقف آنها حالت قوسي (به اصطلاح محلي "سي") دارد و احتمالا راهروي اصلي قلعه بوده است.
در خصوص علت و زمان تخريب قلعه آنچه كه در منابع جستجو كردم ، چيز خاصي نيافتم به جز مطلب مختصري كه در كتاب سفرنامه كرسينسكي در اين خصوص آمده است:
«محمود بر سر گلپايگان آمد در اطراف آن خندقي عميق بود ، در برابر خندق ديواري شديد محكم كشيده ، جماعت افاغنه فيلي معلم (تعليم ديده) داشتند كه به ديوار رخنه مي افكند و ديوار را به فيل خراب كرده ، از آنجا يورش بردند و گلپايگان را گرفتند و قزلباش آنجا را به قتل رسانيدند و . . .»
هر چند كه به نظر مي رسد مطلب فوق اشاره به ديوار بارو داشته باشد ولي از انجا كه تخريب اكثر قلعه ها بخصوص ديوار بارو (ارگ بزرگ نظامي و قلعه گبري كه دژباني آن محسوب مي گرديد) در زمان بروز فتنه افغانان غلجايي و بعدا ابدالي اتفاق افتاد مي توان حدس زد كه اين قلعه تاريخي هم كه هميشه از آن به عنوان محافظ معبر ورودي شهر استفاده مي شده است ، در همين زمان به كلي تخريب و از حيز انتفاع ساقط شده باشد.
|
|