|
تاریخچه شهرستان گلپایگان
|
||
|
این وبلاگ سعی دارد به تاریخچه شهر گلپایگان ‘ بخصوص معرفی اماکن باستانی آن بپردازد |
قلعه حاج ميرزا آقاسي
نمادي از بلاهت
بر سر راه كوچري هنگامي كه در دامنه كوه الوند از جلوي شهرك جديد الاحداث الوند مي گذريم،در سمت چپ كنار رودخانه دشت همواري وجود دارد كه معروف به همواري حاج ميرزا آقاسي مي باشد. اين بيابان هموار كه امروزه به مدد كانالهاي آب متعدد به دشت سبز و پر درختي تبديل شده است ، داراي گذشته جالب و خواندني مي باشد.
نزديك محل تقسيم آب (تقريبا روبروي ركابدار)در ميان سبزه ها و درختان اگر دقيق شويم آثاري از يك قلعه قديمي همراه با برج و باروي آن مشاهده مي شود. اين قلعه تاريخي كه در مساحتي حدود ده هزار متر بنا شده است،داراي ديوارهاي بلند و برج و باروي محكم بوده است.
از بناي قلعه آنچه كه امروزه برجاي مانده و آنهم به سرعت رو به ويراني است،بقايايي از ديوارهاي آن و چهار برج در چهار كنج آن است كه همگي رو به ويراني رفته و امروزه بجز قسمتي از يكي از برجها،بقيه تقريبا خراب شده است.بناي قلعه در قسمت ديوارها ظاهرا از گل رس كه اصطلاحا به آن چينه مي گفته اند، ساخته شده و برجها به صورت مدور و از خشت خام بوده است .سه عدد از برجها فرو ريخته و از ظاهر برج چهارم كه قسمتي از آن باقيست چنين بر مي آيد كه اين برجها دو طبقه بوده و احتمالا هم به منظور سكونت افراد شاغل در قلعه و هم به منظور دفاع در موارد خطر ساخته شده است. در داخل قلعه و يا اطراف آن آثاري از عمارت و ساختمان وجود ندارد و اگر چيزي شبيه آن هم وجود داشته امروزه تسطيح گشته و به منظور كشاورزي مورد استفاده قرار گرفته است.آنچه بر اساس شواهد بر مي آيد اينست كه از قديم تنها داخل قلعه كشاورزي مي شده و بعيد به نظر مي رسد كه آب به حد كافي براي آبياري زمينهاي اطراف هم وجود داشته است و اگر امروزه اطراف آن سرسبز و پر درخت مي باشد از بركت كانالهايي است كه آب سد را به اين دشت هدايت مي نمايد.
تاريخچه قلعه
اين قلعه كه قدمت آن حدود 170 سال مي باشد به فرمان حاج ميرزا آقاسي وزير درويش مسلك محمد شاه قاجار و به منظور كشاورزي در اين منطقه ساخته شده است .
محمد شاه ،پسر عباس ميرزاي وليعهد، سومين پادشاه سلسله قاجار بود كه پس از پدر بزرگش فتحعليشاه، وارث تاج و تخت پادشاهي ايران شد. اين پادشاه ضعيف النفس كه به بيماري نقرس مبتلا بوده و به همين لحاظ تحت نفوذ اطرافيانش بود، در ابتداي كار وزير مقتدر و با اراده خود ميرزا ابوالقاسم قائم مقام را كه يكي از مفاخر فرهنگي زمان خود بود ، كشت و يك نفر درويش صوفي مسلك اهل ايروان را كه خود از مريدانش بود، به جاي او جبه وزارت پوشاند و اين شخص كسي نبود جز حاج ميرزا آقاسي كه در مورد ساده لوحي و كارهاي عجيب و غريب او در كتابهاي تاريخ مسائل زيادي نوشته شده است كه مطالعه آنها خالي از لذت و گاهي تاسف نيست.يكي از عادات عجيب او علاقه زيادي بود كه به حفر قنات و ساختن لوله توپ داشت كه اغلب هم نا موفق بود. عبد الله مستوفي در كتاب شرح زندگاني من مي گويد:
«حاج ميرزا آقاسي بعد از مراجعت محمد شاه از هرات دانست كه دير يا زود دولت ايران بايد بر سر تصرف هرات بجنگد. بايد تا ممكن است اسلحه و مهمات تهيه كند و نان قشون را تامين كند. با اين قصد تا توانست براي دولت ملك خريد و تفنگ و توپ در انبارهاي دولتي ذخيره كرد و باروت و كاغذ تهيه كرد و براي تدارك اين خواربار و مهمات از بذل هيچگونه سعي و جد و جهد كوتاه نيامد. هرجا ملك لم يزرعي پيدا مي كرد مي خريد و قنات آنرا آباد مي كرد و به راه مي انداخت و هرجا آهن و سرب و قلع و روي گير مي آورد جمع مي نمود و از آنها توپ مي ريخت و براي اكثر اين كارها از قوت گاوميش استفاده مي كرد.اين گاو ميشها به قدري نزد او عزيز بوده اند كه اگر بالمثل يكي از آنها به محلي وارد مي شد،كسي جرات جلوگيري نداشت."گاو ميش حاج ميرزا آقاسي " امروز هم براي اشخاص از خود راضي كه بدون ملاحضه به هرجا وارد مي شوند، مثل است.
مي گويند روزي حاجي تنها و بدون كوكبه به سر قناتي كه داده بود بكنند مي رود و از عمله چرخكش مي پرسد"اين قنات به آب رسيده است؟"جواب مي گويد"آب كجا بود!اين حاج ميرزا آقاسي بي خود ما را معطل كرده است ما داريم براي كبوترهاي خدا لانه مي سازيم"حاجي به او گفته است:بنده خدا براي من آب ندارد براي تو كه نان دارد.»
همانگونه كه براي اكثر عادات عجيب حاجي لطايف و ظرايفي گفته اند،يكي از شاعران معاصر او هم در مورد قناتها كه اكثرا به آب نمي رسيد و لوله هاي توپ كه اكثرا به درد جنگ نمي خورد ، اينگونه مي گويد:
نگذاشت براي شاه حاجي درمي شد خرج قنات و توپ هر بيش و كمي
نه دوست را رسد از آن آب نمي نه زهـــره خصم را از آن توپ غمي
«مي گويند روزي حاج ميرزا آقاسي به همراه ميرزا آقاخان نوري در باغ گردش مي كرد و در كارهاي دولتي مشورت مي كردند . در همين حال يكي از الاغهاي نزديك حاجي بر سر دو پا بلند شد تا شاخه يكي از درختان را بخورد . حاجي متوجه شد و با صداي بلند گفت "درررر" با بلند شدن صداي حاجي الاغ از قصد خود منصرف شد. ميرزا آقاخان نتوانست از خنده خودداري كند. حاجي علت خنده را پرسيد ميرزا اقاخان گفت " من ترك خر خيلي شنيده ولي خر ترك هيچ نديده بودم"»
|
|