معبر گلپایگان

معبر گلپايگان «پل قديم»

در مقاله مربوط به قلعه گبري چند بار از اصطلاح معبر ارگ نام برده شد كه بي مناسبت نيست چند كلمه اي در خصوص اين معبر كه همان پل قديمي رودخانه مي باشد و در كنار قلعه گبري قراردارد ، بنويسيم

هر چند بناي اوليه اين پل را به دوران قبل از اسلام نسبت مي دهند ولي مطلب زيادي در اين مورد وجود نداشته و هيچگونه سند و مدرك معتبر تاريخي از زمان بناي اوليه اين پل قديمي كه داري سه دهنه بوده و مصالح آن از آجر ، سنگ و ملات ساروج تشكيل شده است ، به دست نيامده است. ولي مي توان حدس زد كه اين بنا مكمل ارگ نظامي بوده و لذا تاريخ بناي آن هم احتمالا همزمان با ديوار بارو و قلعه گبري بوده است .البته چون اين پل هنوز مورد استفاده قرار مي گيرد ، لذا بارها در طول تاريخ تعمير شده كه آخرين آنها بر اساس سنگ نبشته اي كه در قسمت خروجي پل قرار دارد واكثر حروف آن دچار فرسايش شده است، مربوط به دوران ناصرالدين شاه قاجار و توسط مادر او ، مهد عليا بوده است.

مدهوش گلپايگاني كه شاعر زبر دست آنزمان بوده و مهارت زيادي در سرودن ماده تاريخ داشته ، تاريخ بناي مجدد آنرا اينگونه بيان مي كند:

رونق ملك جهان ملك جهان آن كز ازل                    هست  منظور  عنايت  از جهاندار  قديم

مهد عليا بانوي عصمت كه دارد از كرم                   فخر  بر  جمع  كريمان  جز  خداوند  كريم

آن كه از گلزار شرمش دست در چنبر صبا             وآنكه از قرب حريمش پاي در دامن نسيم

خواست تا در حشر آسان از صراط آرد گذر          ساخت قصدا في سبيل الله اين جسر عظيم

چون بروج هفت ايوان چار اركانش قوي                 چون بناي چار اركان هفت بنيادش قويم

از پي تاريخ آن روئين بنا«مدهوش»خواست           تا نگارد مصرعي از كلك زر بر لوح سيم

ناگهان از عالم توفيق دادند اين سروش             ( قد   بدانا   هدينا   بالصراط   المستقيم)

دژباني پر رمز و راز گلپايگان   

قلعه گبري

 

دژ پر رمز و راز

 

-          از دور گرد و خاك فراواني به چشم مي خورد به نظر مي رسد كه سپاهي به طرف ما مي آيد. درخشش زره و خود آنها از دور پيداست.

-          به كوتوال قلعه خبر دهيد نگهبانان را خبر كنيد!

-          به نگهبانان پل خبر دهيد كه تا هويت و مليت آنها مشخص نشده اجازه عبور از روي پل را ندهند

-          به نظر تو اينها از كجا مي آيند؟

-          شايد سپاهي است كه از جانب سكاها ميآيد. شايد سپاه پارت و قبيله اپارني باشد كه براي پيوستن به سپاه بزرگ پادشاه ميآيد.

-          ............

اگر ما هم هزاران سال پيش در محل دژباني قلعه بزرگ گلپايگان ايستاده بوديم ، شايد نظير اين گونه محاورات را مي شنيديم و نگهباناني را مي ديديم كه از قلعه به سمت پل ورودي هجوم مي بردند تا راه ورود آنها را به ارگ بزرگ نظامي سد كنند. و يا شايد فرمانده و كوتوال قلعه را مي ديديم كه به سمت ورودي ارگ در حركت است تا هويت تازه واردان را احراز كرده و علت حضور آنها را جويا شود.

اگر حس كنجكاوي شما خوانندگان عزيزرا به اندازه كافي تحريك كرده باشم و تا كنون حدسهايي در اين مورد زده باشيد ، با يد بگويم كه درست حدس زده ايد ، سخن از قلعه نسبتا بزرگي است كه زماني بر سر راه ورودي گلپايگان قرار داشته و از آن به عنوان دژباني ارگ نظامي استفاده مي شده و اكنون جز تل بزرگي از خاك و چند دهليز زيرزميني، چيزي ازآن باقي نمانده است.

سخن از قلعه گبري است.قلعه بزرگي كه نام آن مبين قدمت فراوانش مي باشد و روزگاري بدون اجازه نگهبانان آن ،عبور از روي پل رودخانه ممكن نبود.

در آينده بيان خواهم كرد كه گلپايگان از زمانهاي دور داراي موقعيت سوق الجيشي بوده و به دليل وجود كوههاي مرتفع در اطراف آن ،دشت نسبتا وسيع ميان كوهها، وجود رودخانه دائمي ، نزديكي به ولايت آباد و پر محصول پرتيكان(فريدن) كه مي توانست نيازهاي غذايي لشكر را تامين كند و موقعيت خاص جغرافيايي(قرار داشتن در مركز ايران)به عنوان اردوگاه و پادگان نظامي مورد استفاده قرار مي گرفته است.

مورخان قديمي بناي گلپايگان را منصوب به دوران هخامنشي و بخصوص اردشير دوم هخامنشي مي دانند(در آينده دلايل چنين ادعايي را بيان خواهم كرد). كساني كه اهل مطالعه تاريخ باشند ، مي دانند كه در زمان هخامنشيان و حتي بعد از آنها هم به جز سپاه جاويدان داريوش بزرگ ، لشكر متمركز و آماده اي وجود نداشت و هرگاه كه پادشاه قصد جنگ داشت و يا كشور از طرف بيگانگان مورد تعرض واقع مي شد، محل امني كه واجد خصوصيات ذكر شده در بالا باشد را به عنوان اردوگاه انتخاب كرده و پادشاه به ولايات تحت امر خود دستور مي داد كه هركدام تعداد معيني سپاهي آماده كرده و به اردوگاه بفرستند تا اين لشكريان كه اغلب از مليتهاي گوناگون تشكيل شده بوده و گاها زبان يكديگر را هم متوجه نمي شدند ، تحت امر فرماندهي  واحد، داراي نظم و سياق جنگي شده و پس از آموزش به سرحدات اعزام گردند( هرودوت تعداد اقوام تشكيل دهنده لشكر پادشاه هخامنشي را بيش از سي ملت مي داند).

گلپايگان يكي از همين اردوگاههاي بود كه مورد توجه ويژه قرار داشت. وجود ارگ بزرگ (ديوار بارو) ، قلعه گبري ، تعدد قلعه هاي اطراف شهر كه به منظور نظامي ساخته شده اند و رباطات اطراف شهر كه هركدام پاسگاه نظامي بوده و بعدا تغيير ماهيت داده اند و در آينده به آنها خواهم پرداخت، از جمله دلايل ادعاي اينجانب مي باشند.  

 

بناي قلعه

 هنگام عبور از سمت بيمارستان بطرف شهر ،وقتي از پل قديمي رد مي شويم ،سمت راست جاده تپه خاكي نا منظمي به چشم مي خورد كه نا همگوني آن با زمينهاي اطراف نشان از غير طبيعي بودن آن دارد. اين تپه باستاني بقاياي قلعه مخروبه مورد نظر ماست كه گذشت زمان آنرا به اين شكل درآورده است.  از ساختمان قلعه كه در مساحتي نزديك به چهار هزار متر مربع بنا شده است ، امروز به جز قسمتي از يك ديوار مخروبه و چند دهليز زير زمين باقي نمانده و با خاك برداري كه در طول زمان توسط كشاورزان محل انجام شده، قسمت اعظم آن از بين رفته است.

اگر از نزديك به آن دقت كنيم،آثار و بقاياي ديوارها و برجها هنوز مشهود است.بر اساس آنچه كه از ظاهر قلعه بر مي آيد در سمت شمالي ، مشرف به پل رودخانه ، برج اصلي قرار داشته و در چهار گوشه آن برجهاي كوچكي قرار داشته كه همگي تخريب شده اند. در سمت غربي در محلي كه مشرف به رودخانه مي باشد آثاري از چند دهليز و راهروي زير زميني وجود دارد كه به دليل تخريب ديوارها و قسمتي از سقف، ورود به آنها به راحتي امكان پذير نيست و سقف آنها حالت قوسي (به اصطلاح محلي "سي") دارد و احتمالا راهروي اصلي قلعه بوده است.

در خصوص علت و زمان تخريب قلعه آنچه كه در منابع جستجو كردم ، چيز خاصي نيافتم به جز مطلب مختصري كه در كتاب سفرنامه كرسينسكي در اين خصوص آمده است:

«محمود بر سر گلپايگان آمد در اطراف آن خندقي عميق بود ، در برابر خندق ديواري شديد محكم كشيده ، جماعت افاغنه فيلي معلم (تعليم ديده) داشتند كه به ديوار رخنه مي افكند و ديوار را به فيل خراب كرده ، از آنجا يورش بردند و گلپايگان را گرفتند و قزلباش آنجا را به قتل رسانيدند و . . .»

هر چند كه به نظر مي رسد مطلب فوق اشاره به ديوار بارو داشته باشد ولي از انجا كه تخريب اكثر قلعه ها بخصوص ديوار بارو (ارگ بزرگ نظامي و قلعه گبري كه دژباني آن محسوب مي گرديد)  در زمان بروز فتنه افغانان غلجايي و بعدا ابدالي اتفاق افتاد مي توان حدس زد كه اين قلعه تاريخي هم كه هميشه از آن به عنوان محافظ معبر ورودي شهر استفاده مي شده است ، در همين زمان به كلي تخريب و از حيز انتفاع ساقط شده باشد.

 

احوال گلپایگان مقارن حمله مغول

اين متن برگرفته از كتاب تاريخ يميني نوشته عبد الجبار عتبي مي باشد كه توسط اينجانب تا حد امكان ساده و بروز گرديده است

 

ذكر تاريخ گلپايگان در اواخر قرن 6 و اوائل قرن 7

 

و احوال مردم در طي اين جنگها و قتلها از حد بيان گذشت و كوتاه سخن اينكه در همه سرزمين عراق‌‍‌‌‍[منطقه مركزي ايران]يك خانه قديمي نماند و خانه ثروتمندان كه هزاران خرج براي آنها شده بود را خراب كرده و اجزائ آنرا به قيمت ناچيز مي فروختند و جنس مرغوبي كه در ايام آرامش 10 يا 20 هزار زر سرخ مي ارزيد،از زيادي مخارج و ماليات و خرابي عبور و مرور لشكر، رايگان از دست مي دادند و كسي جرائت نمي كرد كه قبول نكند و راهها از ترس درندگان و كفتارها كه در خانه كشاورزان لانه كرده بودند،ناامن شده و جز با حمايت دوستان و اسلحه نمي شد از آنها گذشت.چندين نوبت قحطيهاي ناگوار به وجود آمد و فقيران هلاك شدند و رسم بزرگ منشي و علم اندوزي فراموش شده و مردم مشغول به خباثت و بيكاري شده و راه و روش اجدادي را فراموش كرده و به جاي دوات و قلم ، كارد و شمشير برداشته و انسانهاي مفسد بر كارها مستولي شده و مردم عاقل آرزوي مرگ كردند.

و گلپايگان در اين سختي ها شريك شهرهاي ديگر بود و علاوه بر آن ، دو بار سنگين اضافه تر بر دوشش بود و از دو درد شديد رنجور بود . يكي آنكه بر سر راه جهان بود و در ميان دو شهر بزرگ و در كنار چند قلعه قرار داشت و هر فتنه اي كه در اطراف عراق به وجود مي آمد به اين شهر سرايت مي كرد چنانكه اوحد هلالي در اشعار زير چنين گفته :

 

در گلپايگان اقامت كردم در حاليكه همت من از اقامت در آنجا پس از آنكه نا فرماني كرده بود شكايت كرد

آنجا شهريست كه هنگاميكه زمانه باردار محنتي ترسناك باشد ، زادگاه آن محنت آنجاست

ما از بوي شراب آنجا مست شديم ما را حركت دهيد پيش از اينكه پياله شراب را بگردانند

 

دوم آنكه سالي دو سه بار فرمان ستمكاري صادر كرده و بر خون و مال مسلمانان تعرض مي كردند واز جوانان جمعي وارد كار شده و مردم را زير دست مي گرفتند. تا جمعي از مردم عافيت طلب هر چه مال و اموال داشتند بابت محافظت از جان خود پرداختند و در هيچ خانه اي جاندار و بيجان نماند و عاقبت اكثر مردم به اجبار ترك وطن كردند.

و حساب و كتاب پادشاه با 50 يا 60 نفر ماليات دهنده افتاد و همسايه را به جاي همسايه و آشنا را به جاي آشنا مي گرفتند و كار به آنجا رسيد كه بقيه مردم تصميم گرفته كه شهر را گذاشته و مشقت آوارگي را بر خود هموار سازند.

تا آنكه خداوند همانگونه كه در قران فرموده است : «آيا آنكسي كه بيچاره درمانده را اجابت مي كند و رنج و ناخوشي را از بين مي برد بهتر است ؟يا خداي دروغين» ، به فرياد ستمديدگان رسيد و پادشاه عادل الغ باربك و خواجه جهان سيد الوزرا را مسئول اين سرزمين كرد و ايشان چون بيچارگي و فقر و ضعف اين مردم را ديدند،به فتواي رحم و مروت مسلماني و دينداري خود آنها را بخشيده و سعي در اصلاح كار آنها نمودند و حيات مجدد به مردم بخشيده و مالياتها و مخارج اضافه و رسوم ايجاد شده را بر انداخته و آيين عدل و داد و تساوي را در ميان مردم برقرار كردند و انسانهاي شرور و مضر را كه در زمان سستي امور مصدر كار شده بودند ، با شمشير آبدار و فكر هوشيار نابود و متلاشي كردند تا مردمان بيكار و فتنه جو به كنج خانه ها رفته و مودب شده و دست از خباثت برداشته و به كار و حرفه خود پرداختند و براي رياست شهرامير رئيس جمال الدين سعد الاسلام ملك الروساء عمر بن ابي بكر بن محمد را كه سپهسالار و بزرگ شهر بود انتخاب كردند كه اصلاح كار اين شهر جز به دست او امكان پذير نبود و وسايل رياست را جز او كس ديگري نداشت.

جواني بود از آزادگان روزگار كه به كفايت و شهامت و درايت و دليري سرآمد بود و خداوند در حق او اين معجزه را اظهار فرموده بود : «به تو محبت و دوستي از خويشتن افكندم» و دلها سرشار از محبت او شد و مردم شهر از خاص و عام به پشتيباني او برخاسته و مال و جان خود را فداي او كرده و دوستي او را در دل خود جاي دادند. و او در ذات خويش به ويژگيهاي آراسته بود و انديشه اي استوار و عقلي كامل داشت و در سن جواني از تجربه پيران روزگار ديده برخوردار بود و در بخشندگي از ابر و دريا گذشته و در شجاعت و صلابت از شير ژيان گوي سبقت ربوده و در بلندي همت وميزان جوانمردي ، توانگر و حاتم را به كنار زده و رياست جامه اي بود كه بر خصلتهاي برجسته او بافته شده و از كوششها و علم او شرافت يافته بود.

و چون به رياست برگزيده شد مانند پزشك به دنبال علت نابسامانيها گشته  و هر چه را سبب تباهي و اذيت مردم بود،برانداخت و چنانچه در قران آمده است :«در فرمانبري از خداي رافت و مهرباني نكنيد» ، اول برادران خود را از جور و ستم و گردنكشي بر مردم بازداشت و ياران آنها را كه مايه فتنه و فساد بودند،برخي را با شمشير كشته و بعضي را به درخت دار زد و هر كس را كه مستعد و شايسته مي ديد با خود همراه كرده و از مال خود به آن مي بخشيد تا همه دست از بيهودگي برداشته وآتش فتنه آنها كه در اين چند سال مي سوخت خاموش شد و آبروي كشاورزان و قدر و منزلت انسانهاي شايسته باز آمد و كساني كه شهر را ترك كرده بودند بازگشته و امنيت حاصل شد و بدين سبب هم پادشاه در حق او توجه ويژه كرد و رياست شهر را به او داده  و به عزت نفس و كم طمعي و مهرباني او بر مردم اعتماد كرد ، و هم مردم مهر و محبت او را در دل جاي داده و در منازل خود به پادشاه عادل الغ باربك و سيد الوزرا«كه خداوند آنها را عزيز و پيروز بدارد» و رئيس مهربان با انصاف دعا نمودند و نام نيك آنها در گوشه و كنار جهان منتشر شده و بهره و پاداش نيك آخرت و خانه هاي بهشتي براي ايشان ، به دليل كارهاي نيكو،آماده و مهياست ، تا روز محشر با آنها شاد باشند.